مشکلات خانواده های شهدا افغان رسیدگی شود

مدافعان حرم لشکر فاطمیون همواره غریب هستند و روایت مظلومانه خانواده آنها بیانگر مظلومیت این شهیدان است و شاید بیشترین کم کاری از سوی ما باشد که حق مطلب را ادا ننموده ایم. خانواده های شهدای فاطمیون مظلومند؛ چرا که برای تشییع پیکر مطهر شهید، باید علاوه بر پشت سرگذاشتن دشواری ها و سختی هایی که به دلیل جو سیاسی_عقیدتی در افغانستان وجود دارد، وارد کشوری غریب شوند. آن ها مظلومند؛ چرا که خانواده های شهدای فاطمیون باید روند طولانی مدت را در بروکراسی اداری برای اثبات نسبت با شهید طی نمایند و این مدت برای آنان زجر آور است. آنان مظلومند؛ چرا که  هیچ پشتوانه مالی و حتی عاطفی در این مدت شامل حال آنان نمی شود. فرزندان آنان به دلیل اقامت موقت از تحصیل منع شده اند. مردم ما همواره قدرشناس شهدای فاطمیون بوده اند ولی کوتاهی مسئولین در این راستا بسیار مشهود است.

شهید حسینعلی داودی یکی از شهدای فاطمیون است. شهیدی که خانواده او عاقبت توانستند ۴ ماه پس از شهادتش با سختی فراوان وارد ایران شوند تا در تشییع پیکر شهید شرکت کنند. حالا که ما به دیدار این خانواده رفتیم هنوز مشکلات زیادی در تکمیل روند پرونده آنان وجود دارد و روند پیگیری حقوق و مطالبات خانواده این شهید فاطمیون بسیار کند است. مشکل تحصیل فرزندان و از طرفی معلولیت دختر سه ساله آن ها مزید بر مشکلات آنان است. هزینه های درمان سنگین است و این در حالی است که هنوز پرونده آنان تکمیل نشده است. تمامی این موارد ما را بر آن داشت که به دیدن خانواده این شهید ۴۵ ساله از شهدای مدافع حرم لشکر فاطمیون، که دو سال نیز سابقه مبارزه در جبهه وطن در مقابل طالبان را داشته است، برویم.

به اتفاق همکارم و یکی از همسایه ها که فارسی را روان صحبت می کرد، راهی منزل شهید داودی شدیم. با تعارف همسر شهید، من اولین کسی بودم که وارد خانه شدم. خانه کوچک و ساده ایی داشتند، زینت دیوارهای خانه، عکس های شهید بود. امامعلی، فرزند بزرگ شهید، دختر هفت ساله شان نرگس و نسرین سه ساله دختر کوچکشان، که معلولیت جسمی داشت، کنار مادر نشسته بودند. چون از قبل می دانستم چهار فرزند دارند، سراغ فرزند دیگرشان را گرفتم، همسر شهید گفت: پسر دوازده ساله ام، علی سینا، سرکار است. پس از احوالپرسی به گفتگویی دوستانه با خانواده شهید نشستیم.

انتظار چهار ماهه برای پیکر شهید فاطمیون/مشکلات خانواده های شهدا افغان رسیدگی شود

تلفن اسباب بازی همدم دلتنگی دختری سه ساله
وقتی از خصوصیات اخلاقی شهید پرسیدیم، همسرش کمی در فکر فرو رفت و گفت: خیلی مهربان بود، به بچه ها محبت می کرد. در کارها کمکم بود. دختر کوچکمان نسرین که معلولیت هم دارد، خیلی به پدرش وابسته بود و بی تابی می کند. تلفن اسباب بازیش را بر می دارد و با پدرش صحبت می کند. گاه می گوید بابای من سرباز حرم شده، گاه می گوید بابای من تفنگ دارد و با داعش می جنگد، گاهی هم می گوید بابای من رفته زیارت و گاه هم انگار می داند که دیگر پدرش نمی آید و می گوید: بابای من شهید شده.

پیرمردها را ثبت نام نمی کنند
وقتی از ایران برای دفاع از حرم اعزام شد، من خبر نداشتم. به من گفت برای زیات به کربلا می روم و به خانه برمی گردم، بعدا فهمیدم که به پسر بزرگمان گفته و از او خواسته که من نگوید. وقتی متوجه شدم، به همسر خواهرم گفتم، ایشان با خنده به من گفتند: نگران نباش، همسرت موهایش سفید شده، پیرمردها را ثبت نام نمی کنند. چند روز بعد که همسرم تماس گرفت گفتم کجایی؟ من میدانم سوریه هستید. برای اینکه من آرام شوم گفت: جای من آرام است و اینجا آشپزی می کنم.
بعد از سه ماه که برگشت، تماس گرفت و با دختر کوچکمان صحبت کرد و از من حلالیت طلبید. انگار می دانست که دیگر دیداری نیست و بالاخره در ۱۵ مرداد ۹۵ در عملیات آزاد سازی حلب به شهادت رسید. پیکر شهید توسط همرزمش، از محل شهادتش آورده شد، اگر همرزمش پیکر شهید را نمی آورد همانجا می ماند چون آن منطقه در اشغال تکفیری ها بود. هنوز وسایل همسرم را هم نیاورده اند. بعد از آمدن ما از افغانستان به ایران، مراسم تشییع در ۱۸ آذر ۹۵ برگزار شد. پیکر همسرم بعد از چهار ماه چشم انتظاری به خاک سپرده شد. از آن روز دیگر کسی سراغ ما را نگرفت.

انتظار چهار ماهه برای پیکر شهید فاطمیون/مشکلات خانواده های شهدا افغان رسیدگی شود

رد مرز شدم(دیپورت شدم)
شب شهادتش خواب دیدم ناراحت است. پرسیدم چرا ناراحتی؟ چی شده؟، همسرم: رد مرز شدم(دیپورت شدم). گفتم: خوب است که کنار من و بچه ها هستید، گفت: نه ناراحتم، دوست دارم برم. صبح برادر زاده اش خبر شهادتش را آورد.

از حضرت زینب (س) صبر خواستم، دلم آرام گرفت
وقتی خبر شهادت همسرم را آوردند، حالم بد شد، من را به بیمارستان بردند. وقتی آرام شدم و برای دیدن پیکر همسرم به ایران آمدم، با خودم گفتم همسرم به دنبال اعتقادش و برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) رفت. خوش به حالش که چه معامله قشنگی با خدا کرد. از حضرت زینب (س) صبر خواستم، دلم آرام گرفت. خدا را شکر کردم، چون خواست خدا بود.

 من هم دوست دارم مدافع حرم شوم
پسربزرگ شهید داودی می گفت: پدرم قبل از رفتن با من تماس گرفتند و گفتند: من برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه می روم، بعد از من تو مرد خانه هستی، مواظب مادر و خواهرها و برادرت باش.
چند روز قبل از شهادت پدرم هم، خواب دیدم که خانه ی کوچک و باصفایی ساخته اند، پرسیدم: ساختن خانه تمام شده؟ جواب دادند: بله تمام شده. چند رو بعد یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت: از پدرت خبر دارید؟ من هم گفتم: بله سوریه هستند و حالشان خوب است. گفتند: پدرتان زخمی شده. بعدا فهمیدم که همان موقع شهید شده بودند و به من نگفتند و فقط مادرم خبر داشتند. وقتی عمه ام به خانه  ما آمد متوجه شهادت پدر شدیم و برای تحویل پیکر پدرم از افغانستان به ایران آمدیم.
من هم دوست دارم مدافع حرم شوم، اما مادرم اجازه نمی دهد.

انتظار چهار ماهه برای پیکر شهید فاطمیون/مشکلات خانواده های شهدا افغان رسیدگی شود

روزت تبریک، پدر عزیزم روز خوش داشته باشی
نرگس هفت ساله که حالا دانش آموز کلاس اول است و مدرسه به دلیل مشکل اقامتی آنان، او را بصورت موقت ثبت نام کرده است، یک گوشه کتاب و دفترش را باز کرده بود و مشق می نوشت گفت: برای روز پدر کادو درست کرده ام. کارت تبریکی که با مقوا و کاغذ رنگی درست کرده بود و روی آن چند جمله با خط کودکانه نوشته بود را آورد و به من نشان داد. روی کارت نوشته بود: روزت تبریک. پدر عزیزم روز خوش داشته باشی. پدر ازتو خیلی خوشحال هستم. پدرت دوستت دارم و می گویم: پدرم از تو تشکر می منم. با نگاهی معصومانه گفت: این را برای بابام درست کردم و فردا برایش می برم.  آن لحظه به این به فکر می کردم که وقتی نرگس برای اولین بار بابا را نوشت چند روز تب کرد و چه حالی داشت؟ رویش را بوسیدم و چند عکس یادگاری کنار بنری که عکس پدرش روی آن بود و تقریبا تنها زینت دیوارهای خانه شان بود از او و خانواده اش گرفتم و قول دادم عکس ها را برایش میفرستم.
انتظار چهار ماهه برای پیکر شهید فاطمیون/مشکلات خانواده های شهدا افغان رسیدگی شود

با دیدن وضع زندگی ساده خانواده شهید داودی، فهمیدم که در سختی و مشقت هستند. نمی دانم روزی که شهید برای دفاع از حرم بی بی جانش را در دست گرفت و راهی سوریه شد به چه هدف والاتری فکر می کرد که نرگس هفت ساله و نسرین سه ساله معلولش را گذاشت و دل به دریا زد و رفت. آیا می دانست اگر برود و شهید شود، خانواده اش به چه سختی خواهند افتاد؟ نرگسش را به دلیل کامل نبودن مدارک موقتا در مدرسه ثبت نام می کنند تا نوشتن بابا را بیاموزد و علی سینا دوازده ساله اش را ثبت نام نمی کنند و این بزرگ مرد کوچک از همین کودکی باید بار مشکلات زندگی را به دوش بکشد و به جای اینکه مانند بقیه هم سن و سالانش در کلاس درس حاضر شود، در مغازه سرکوچه شان کار کند تا مادرش بعد از رفتن پدر کمتر سختی بکشد؟ یقینا شهدا آگاهند و خوش به سعادتشان که هدفی والاتر از رفاه خانواده شان را می بینند. بدا به حال ما اگر نظاره گر مشکلات خانواده مظلوم این شهدا باشیم و با پشت گوش انداختن کارهای اداری این خانواده های شهدای فاطمیون باری باشیم بر دوششان و بر مشکلاتشان بیفزاییم.
به امید اینکه بتوانیم مرهمی بیابیم برای زخم های دلشان،  از خانواده شهید حسینعلی داودی خداحافظی کردیم و در حالی که صدای نسرین سه ساله که حالا دیگر باید با همان تلفن اسباب بازی با پدرش حرف بزند خانه ی شهید را ترک کردیم…..

همچنین ببینید

خاطرات “خانم کارکوب” کتاب شد

به گزارش سایت جمعیت خدمتگزاران ایثار و مقاومت به نقل از خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمام حقوق این وب سایت متعلق به جمعیت خدمتگزاران ایثار و مقاومت می باشد